ایرانتو نوشت:
نتیجه جستجوی واژه های محرم، عاشورا و امام حسین(ع) به زبان انگلیسی، در گوگل ایمیج، تنها تصاویر وحشتناک و خون آلود از قمه زنی هیأت های عزاداری در کشورهای پاکستان، عراق ، لبنان و ... را نشان می دهد و جستجوگر خارجی که مایل به آشنایی با فلسفه این رویداد تاریخی و شخصیت امام حسین (ع) باشد، با چنین صحنه های تأسف باری روبرو می شود.

ادامه سنت ناشایست قمه زنی در سایر کشورها و پر رنگ کردن صحنه های قمه زنی، به عنوان آئین ویژه محرم در سایت های ضد اسلامی از یک سو و بی دفاع بودن سایت ها و کاربران ایرانی در مقابل چنین حملاتی، باعث ارائه چهره خشن و وحشتناک از شیعیان، در جهان شده است.
بویژه عکس های مربوط به قمه زنی کودکان توسط والدین آنها که از نگاه یک ناظر خارجی، نهایت شقاوت و بی رحمی را را نشان می دهد.
البته نباید شیطنت گوگل را نیز در این زمینه نادیده گرفت. چرا که صرف قرار گرفتن چنین عکسهایی در چند سایت خاص، نمی تواند موجب حذف صدها عکس مربوط به عزاداری عادی در اینترنت گردد.
هم اکنون، کاربران ایرانی، با مراجعه به سایت های مزبور و درج کامنت های خود، سعی می کنند، واقعیت امر را برای بینندگان نا آشنا مطرح کنند، اما در مقابل تأثیر عمیق تصاویر موجود، نمی تواند اقدام قابل توجهی بحساب آید.
پ.ن:http://www.tabnak.ir/fa/news/135694/تصاویر-تأسف-بار-از-عاشورا-در-گوگل-+-عکس
+ نوشته شده در دوشنبه 22 آذر1389ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط آرش
|
+ نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط آرش
|

پ ن: الهی قربونش برم
Normal
0
false
false
false
MicrosoftInternetExplorer4

+ نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط آرش
|
كدام بسيجي ها؟
عبدالرحيم سعيدي راد
پشت ميزي از سكوت، به صندلي تكرار تكيه دادهام، و به روزهايي ميانديشم كه بوي عشق و مردي ميداد. دريغا كه از فرصتها، خوب استفاده نكرديم و هنوز نان غفلت ميخوريم و آب به آسياب شيطان ميريزيم.
به آناني ميانديشم كه زمين را به آسمان بردند، و به روزهايي كه تا خدا فقط يك لبيك فاصله بود.
و هزار افسوس كه «لبيك گفتن را لبي هم تر نكرديم.»
... و ياد شبهايي ميافتم كه برنميگردند...
اين روزها به خاطراتي گرم دلخوشم، خاطرات مرداني كه هنوز از بركت حضورشان نفس ميكشيم، شايد از بركت انفاس قدسي اين مردان آسماني جرعهاي نور در دل ما هم پاشيده شود.
... و ياد فرمانده شهيد «حاج همت» ميافتم و با خود زمزمه ميكنم:
دلي خواهم دلي از نسل احمد
دلي كه حاج همت را بفهمد
اين شهيد بزرگ آنقدر به بسيجيها عشق ميورزيد كه ميگفت:«من در پوتين اين بسيجيها آب مينوشم» بعد فكر ميكنم منظور اين شهيد كدام بسيجيهاست.
گفتههاي سردار شهيد «حميد باكري» در ذهنم روشن ميشود كه بسيجيها بعد از جنگ سه دستهاند:
1- دستهاي به مخالفت با گذشته خود برميخيزند و از گذشته خود پشيمان ميشوند.
2- دستهاي راه بيتفاوتي را برميگزينند و در زندگي مادي خود غرق ميشوند...
3- دستهاي به گذشتة خود وفادار ميمانند و احساس ميكنند كه از شدت مصائب و غصهها دق خواهند كرد.
...و به خود نگاه ميكنم كه هنوز نفس ميكشم!
پ.ن: یا علی ! التماس دعا
+ نوشته شده در شنبه 22 خرداد1389ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط آرش
|
ایام فاطمیه تسلیت باد
دهه فاطمیه باید مثل عاشورا باشكوه برگزار شود. مقام معظم رهبری



+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط آرش
|
دوره ی دوم صوراسرافیل
بعد از کودتای محمد علی شاه و قتل میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل ، علی اکبر دهخدا ، به کمک ابوالحسن خان معاضد السلطنه پیرنیا ، از کشور خارج شد و خود را به کشور سویس رسانید و در شهر " ایورون " روزنامه ای منتشر ساخت . در آخرین شماره ی صوراسرافیل که علامه دهخدا در 15 صفر 1327 منتشر کرد شعری در رثای دوست از دست رفته ی خود جهانگیر خان شیرازی سروده و درباره ی انگیزه ی سرودن این شعر می گوید:
" شبی مرحوم جهانگیر خان را به خواب دیدم در جامه ی سپید و به من گفت " چرا نگفتی دو جوان افتاده ." من از این عبارت چنان فهمیدم که می گوید چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشته یی و بلافاصله در خواب این جمله به خاطر من آمد :" یادآرزشمع مرده یادآر."
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 15 اسفند1388ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط آرش
|
سايت «شفاف» در گزارشي نوشت:
مرور خاطرات زندگي يك كودك هفتساله در باور عمومي ختم ميشود به بازي و اسبابش. غير از آن چيزي گنگ اگر در گوشههاي ذهن بماند تصاوير محوي است از خانه و آشناياني كه زندگي را تعبير ميكنند.
اما زندگي براي همه يكسان نيست. بعضيها گويي از همان كودكي در قمار سرنوشت شريكند و پاسوز اين روايت از زندگي ميشوند. براي آنها مصيبت از همان كودكي تعريف ميشود و طبق تعريفي نانوشته بدون هيچ موي سپيدي تمام عمر داغدارند. اين واژهها را ميتوان خلاصه داستان زندگي يكي از هزاران كودك پژمرده اين سرزمين دانست و «صبا» هم يكي از همانهاست...
سينوزيت كودكستانيصبا فروزنده به گواه شناسنامهاش متولد شهريور 81 است. قصه زندگي صبا تا زمستان 86 مثل تمام همسالانش بوده است. نقاشي و مدادرنگي و البته مهدكودكي كه صبا روزهاي خوبي در آن پشتسر گذاشت؛ زود به كابوس دردها بدل شد. سردردهاي شديد در آن زمستان نحس به تشخيص اشتباه پزشك معالج ختم شد. علت درد «سينوزيت» اعلام شد و صبا تحت درمان با داروهاي چرك خشك كن قرار گرفت. ادامهدار بودن دردهاي سر صبا روز به روز اطمينان خانواده براي تشخيص اشتباه را افزايش ميداد. مراجعات مكرر به ديگر پزشكان در ششمين روز از بهمن ماه همان سال به تشخيص يك فاجعه منتهي شد؛ «صبا تومور مخچه دارد.» اين جمله در تمام طول عمر يك پدر و مادر بهعنوان بزرگترين زلزله ثبت ميشود و خانواده صبا هم از اين قاعده پر از پس لرزه مستثنا نبودند. حالا ديگر سينوزيت داشتن كمترين آرزوي پدر و مادر صبا بود چون تومور حتي به حرف هم ختم به خير نميشود چه رسد به وجود واقعياش.
درخت پژمرده زندگيصبا در بيمارستان نمازي شيراز بستري شد. تشخيص وجود تومور روي بخشي حياتي از مخچه به نام «درخت زندگي» قطعي بود و در اولين اقدام پزشكان براي كاهش فشار مغز، ناشي از مايع مغزي شانت در سرش كار ميگذارند. جراحيهاي متعدد و مشكلات بيشمار پس از برداشتن تومور، زمستان صبا را به تابستان گره زد تا بار ديگر اين كودك در رقابت با زندگي ناك اوت شود. صبا روبه بهبودي بود.تومور از سرش خارج شده بود و البته 33 جلسه فيزيوتراپي بهانهاي بود براي تكرار لبخند زيبايش به روزگار اما تنها يك اشتباه او را براي هميشه ساكن كرد.
مردوديهاي امتحان وجدانبراي رزيدنتهاي بيمارستان نمازي شيراز بيستمين روز از ماه گرم تابستان سال گذشته روز امتحان بود.
آنها بايد آموختههاي خود ر ا پيش اساتيد ارائه ميكردند تا طبابت را با نمرهاي مقبول پشتسر ميگذاشتند. اين روز اما در زندگي صبا و خانوادهاش روز آغاز مصيبت بود. تصور تصويرش هم ساده است. پزشكان رزيدنت براي امتحان بخشها را ترك كردهاند. يك استاد براي چند ساعتي مسئوليت اداره همزمان 9 بخش از بيمارستان را عهدهدار بوده. حالا اين وضعيت را بايد ادغام كرد در شرايط اورژانسي صبا كه بهخاطر جاگذاري اشتباه «تراكستومي» توسط يكي از رزيدنتهاي حاضر در بخش دچار ايست قلبي شده است. صبا با ايست قلبي آن روز گرم تابستان را آغاز كرد و بعد هم در لحظات پراسترس احياي قلبي بسياري از گرههاي اتصالش به زندگي واقعي را از هم گشوده ديد.
صباي نباتيمتخصصان علم پزشكي به وضعيتي كه صبا به آن دچار است؛ اصطلاحا pvs ميگويند. خودمانياش ميشود زندگي نباتي و اين همان زخم هميشگي بر جان كودكي است كه بهانه زخم خوردنش بيتوجهي كادر پزشكي يك بيمارستان است. صبا ديگر در بيمارستان نيست. او كنج خانه خوابيده و هر دوساعت يكبار با سرنگي كه به معدهاش ميرود غذا ميخورد، مادرش مدام با ساكشن آب دهان و بينياش را ميكشد مبادا گوشه دلش خفه شود. صبا ديگر نميخندد و خانوادهاش ماههاست رنگ خوشي را نديده است.
گناه: قرباني بيگناهيشكايت و تلاش براي احقاق حق از دست رفته كودكي كه كمترين مشكلش وداع با زندگي واقعي است شايد در اولين روزهاي بروز حادثه اين خانواده را اميدوار ميكرد اما بينتيجه ماندن اين تلاشها حالا تنها درد ديگري است، افزون بر انبوه دردهاي خانواده فروزنده. شكايت از رزيدنت خاطي و مسئولاني كه بيمارستاني را براي امتحان دانشجويان تعطيل ميكنند با اين جواب روبهرو شده است: «متهم شدن پرستار و رزيدنت يعني زير سوال رفتن سيستم و اين موضوع هيچوقت اتفاق نميافتد.» پدر صبا براي رساندن صداي كودك خود به وزير بهداشت و رئيسجمهور هم نامه نوشته است و اميدوار است تا از اين طريق به شكايتش رسيدگي شود. عليرضا فروزنده اين روزها درگير فروش كليهاش براي پرداخت بخشي از بدهيهايي است كه بهخاطر جراحيهاي مكرر فرزندش روي دستش مانده است؛جراحيهايي كه نتيجه نداشته و صبايش را به زندگي عادي بازنگردانده است. پدر تنها دلخوش فيلمها و عكسهايي است كه از روزهاي پر از نشاط زندگي صبا دارد و اين تصاوير را در سايتي به نام «صباي بابا» با هموطنانش به اشتراك گذاشته است. نگاه خاموش و صداي ساكت صبا حالا پيگيري مسئولان را تمنا ميكند.
برای سلامتی صبا کوچولو وهمه بیماران دعا کنید
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط آرش
|
وقتی که چون آتش جوان بودم خورشید سرخ صبحگاهان را بر قله ی البرز می دیدم که می خندید دیدار او در چشم من خوش بود وز خنده ی او شادمان بودم اما درین صبح غم آلود کهنسالی بی آنکه ابری در افق باشد چشم مرا راهی بدان خورشید خندان نیست وین قطره ی سردی که با باد زمستانی در می نوردد پشت دستم را اشک است و باران نیست زیرا من از اندیشه ی بیگانگی ، هر روز در سرزمین دیگران سر بر زمین دارم ور آستین چونان که می گویند جای گواه عاشقان راستین باشد من اشکی از عشق کهن در آستین دارم ناچار آماج نگاه من دستی است اشک آلوده بر زانوی تنهایی یا بر بلندای سر انگشتان خورشید کان مرده در آفاق ناخن ها آه ای خردمندان در فرصتی اندک ، میان زادن و مردن تقدیر من چون دیگران این بود فریاد وحشت در نخستین لحظه ی میلاد خندیدن خورشید بر گرییدن نوزاد جشن بهاران در خزان خاطر مادر شیرینی لبخند بعد از تلخی فریاد یک چند بر بازوی بیداری پدر خفتن یک چند خواب دایه را با گریه آشفتن آنگاه درتاب هراس انگیز گهواره باز آمدن از عالم رویا به بیداری هنگام آن رجعت چون عقربک های بزرگ و کوچک ساعت پل بستن از روی هزاران لحظه ی جاری امروز و فردا را به گامی تند پیمودن وز تندرستی رو نهادن سوی بیماری بازو به بازو عشق را نزد خرد بردن راهی عبث پیمودن از مستی به هوشیاری آنگاه در ظهر طلایی رنگ اندیشه ابر گمان را در زلال آسمان دیدن حیران شدن در کوچه های خاکی تردید تر گشتن از باران پرسشهای بی پاسخ دل را هراسان از عبور سالیان دیدن وز روبرو اندیشه ی تاریک پیری را چون گردبادی در دل صحرا پذیرفتن اما ز بیم مرگ ، خود را نوجوان دیدن یک لحظه از جنگ و گریز ابر با خورشید ناگه به یاد سرزمین دیگر افتادن در آسمان ذهن خود رنگین کمان دیدن زان پس کمان ماه را در سرخی مغرب چون ناخنی براق روییده بر انگشت خونین جهان دیدن یا در شبی دیگر قرص بزرگ ماه را نازکتر از گلبرگ گلبرگ نیلوفر گسترده بر آب زلال کهکشان دیدن آری ، چو گلبرگی که می افتد ز گلبن ها آه ای خردمندان کنون مرا در قلب این اقلیم بی تاریخ با گردش ایام کاری نیست هر چند می دانم که بعد از تیره روزی ها چشمم هنوز ایینه دار ماه و خورشید است اما مرا با این دو سنگین دل قراری نیست تنها ، صدایی ناشناس از دور از ایستگاه خالی هجرت می خواندم در لحظه ی بدرود واگن ها |
+ نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط آرش
|
روزنامه جمهوری اسلامی نوشت:
شب پنجشنبه 25 دیماه تلویزیون جمهوری اسلامی در برنامه ای بسیاری از مطالب اكبر گنجی علیه قرآن و امام زمان علیه السلام را با صدای خود او پخش كرد!
بسیار عجیب است كه احمقی در آن طرف دنیا علیه اسلام و قرآن و امام زمان مزخرفاتی گفته و سیمای جمهوری اسلامی برای تاكید بر صحت مطالب خود در داخل ! مطالب او را پخش می كند.
اینها همان مزخرفاتی است كه سازمان صداوسیما با پارازیت انداختن تلاش می كند مردم ماهواره دار آن را نبینند اما خودش آن را برای چند ده میلیون ایرانی مسلمان پخش می كند! لابد باید به اینهمه تدبیر آفرین گفت !
(نقل از تابناکhttp://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=81473)
+ نوشته شده در شنبه 26 دی1388ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط آرش
|
دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي ” كي ” پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
“زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود”
برتولد برشت
+ نوشته شده در یکشنبه 20 دی1388ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط آرش
|